تبليغاتX
همیشه در اوج
« در نظر آنانکه پرواز نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی »

نحوه کار کردن ژاپنی ها

 

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد . رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

شخصیت های مهم دنیا چه کاره بودن ؟

 

 آیا تاكنون فكر كرده‌اید شخصیت‌های نام‌آور دنیا كه همه آنها را می‌‌شناسند و اغلب از ثروتمند‌ترین‌های جهان هستند كار خود را با چه شغلی آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟ بسیاری از آنها شغل‌هایی داشتند كه هیچ ارتباطی با حرفه كنونی‌شان نداشت و بعضی دیگر به كارهایی آنچنان ابتدایی می‌‌پرداختند كه برخی از ما انسان‌های گمنام و معمولی، انجام آن را دون شان خود می‌‌دانیم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

مهارت اعتماد به نفس

 

رمز زندگی با اعتماد به نفس ، بسیار ساده ولی در عین جال پیچیده است . هنگامی که به حقیقت اعتماد به نفس پی ببریم ، به سرچشمه قدرت شخصی خویش دست خواهیم یافت . مهارت اعتماد به نفس بیشتر از آن که بتوان تصورش را کرد ، برای ما انگیزه زندگی و آرامش به ارمغان خواهد آورد .

 

دکتر باربارا دی آنجلس

 

اعتماد به نفس به معنای خودباوری و اعتماد داشتن به توانایی ها و قابلیت انسانی خویش است و از درون نشأت می گیرد . بنابراین انسان می تواند اعتماد به نفس را در خود تقویت یا تضعیف کند یا حتی از میان ببرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

زرنگ ترین شاگرد

 

از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند کودن ترین شاگرد مدرسه کدام است پاسخ دادآن شاگردی که فقط بخشی از درس را خوب خوانده و چون تمام کتاب را نخوانده در امتحان شرکت نمی کند تا در آینده بعد از اینکه تمام کتاب را خواند دوباره امتحان بدهد!"

از او پرسیدند که :" و زرنگ ترین شاگرد کدام است؟!" و شیوانا پاسخ داد:" شاگردی که می داند فرصت زیادی تا امتحان ندارد و شاید نتواند بهترین نمره را بیاورد ولی با این وجود تمام تلاش را به خرج می دهد و تا آخرین لحظه تلاش می کند تا بیشترین نمره ممکن (ونه الزاما بالاترین نمره جمع) را بدست آورد. او زرنگ ترین شاگرد است چرا که خوب می داند از فرصت هایش چگونه استفاده کند و آن اولی تنبل ترین شاگرد است چرا که همیشه در گوشه ذهنش موجودی نامریی نجوا می کند که نترس ! اگر بار دیگر هم نتوانستی به اندازه کافی بخوانی باز می توانی میدان را خالی کنی و سر جلسه حاضر نشوی! تو که قبلا اینکار را انجام داده ای ! پس چرا بیخود می ترسی.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
واقعیتهایی درباره افراد مشهور جهان  

؟

!

؟

!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
قورباغه راقورت بده!

21 روش عالی برای غلبه بر تنبلی و انجام بیشترین کار در کمترین زمان.

در این کتاب مهمترین و سخت ترین کار در زندگی به قورباغه ای تشبیه شده که شما مجبورید در هر حال آن را بخورید.همان کاری که اگر همین الان فکری به حالش نکنید به احتمال زیاد برای انجام آن تنبلی خواهید کرد.
به قول قدیمی ها اگر قرار است 2 قورباغه را بخورید اول آنکه زشت تر است بخورید. یعنی اول کار سختتر را انجام دهید.
در اینجا مراحل خوردن ای قورباغه زشت! را برای شما به صورت بسیار خلاصه می آوریم:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

ارتباط نان و رازهای شخصیتی شما !

نان جو:در فداکاری و صداقت شما هیچ شکی نیست!این دو ویژگی در محیط کار از خصوصیات بارز شماست.برخی از روانشناسان می گویند:حتی کشاورزانی که کاشت جو را ترجیح می دهند٫ نسبت به دیگران صادقانه و صمیمی ترند.شما فردی بسیار ساده ٫متواضع و فروتن هستید و این خصوصیات می تواند گویای این باشد که چرا دوستانتان همیشه به شما اعتماد می کنند٫همچنین سلیقه خوبی در انتخاب لباس دارید!

نان باگت:همیشه به نوعی شیطنت هایتان دیگران رابه سوی شما می اورد!شیطنت و گاهی اوقات بازیگوشی که در چشمانتان موج میزند همان چیزی ست که شما را در چشم دیگران بسیار جذاب و با نمک می کند!شما فردی مهربان و شوخ طبع و خوش خوراک هستید٫با این حال عیب بزرگ شما زود رنجی تان است.دیگران در موقع حرف زدن با شماباید کاملا مراقب کلامشان باشند!

نان قندی:به رغم بذله گویی برخی اوقات خجالتی هستید اما سریع الانتقال بودن شما از نکات بارزی ست که همانند"نان قندی"شما را نزد دیگران شیرین
می کند!شما عاشق کشف چیز های جدید و مخالف هستید.فردی بسیار خونسرد هستید و به ندرت عصبانی می شوید!از ازاد بودن و ازاد گشتن لذت می برید٫هر چند در دوستیابی کمی با احتیاط قدم بر می دارید!

نان لواش:مهربان هستید و نمونه های مهربانیتان همیشه دهان به دهان میان دوستان و اشنایان می گردد.همچنین عاشق صلح و صفا و ارامش هستید و حتی دوست ندارید به شخصی که اشتباه کرده نا مهربانی کنید!البته به همان نسبت نیز دوست داریدبا شما چنین رفتاری شود.دوست ندارید پشت دیگران حرف بزنید.به اندازه کافی بخشنده اید و این از صفات بارز شماست.یکی دیگر از صفات خوبتان یک رو بودنتان است!

نان های زره٫شوید و...:شما هر جا باشید شادی و خوشحالی را برای اطرافیان به ارمغان می اورید و همانند نان های مختلف با طعم های مختلف ٫هر روز شادی و تازگی و یک بو وطعم خوب و جدید را برای زندگیتان به همراه می اورید!شما رهبر گروه دوستانتان در مراحل مختلف هستید و به خوبی می توانید در زمان مورد نیاز٫انها را راهنمایی کنید!از ریا کاری و دو رویی بی زارید و سعی می کنید بشدت از انها دوری کنید.در کارتان بسیار دقیق بوده و کاملا سازماندهی شده عمل می کنید!

نان تست:هر فشاری را به راحتی تحمل کرده و هر گونه جو سنگینی را تغییر می دهید.شما پر از رمز و راز هستیدو حرفهایتان با ایهام همراه است.بسیار شایسته و معقول هستید ودوست دارید به دیگران کمک کنید.از کسی کینه به دل نمی گیرید واز قهر و جدایی گریزانید.دوستانتان از دوستی با شما راضی و خوشحالند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

و خدا زن را آفرید ...

 حوا در باغ عدن قدم می زدکه ابلیس در هیات مار به او نزدیک شد و گفت : این سیب را بخور .

حوا آن گونه که خدا به او دستور داده بود ، سر باز زد.

مار اسرار کرد .این سیب را بخور . باید برای شوهرت زیباتر و دلپذیرتر شوی .

حوا گفت : احتیاجی نیست . او کسی را غیر من ندارد.

مار قهقهه زد و گفت البته که دارد .

چون حوا حرف مار را باور نکرد ، او حوا را به بالای تپه ای برد که چشمه ای در آنجا بود .

مار گفت : او این پایین است . آدم او را اینجا مخفی کرده است .

حوا به پایین نگاه کرد و زن زیبایی را در آب دید . آن وقت سیبی را که مار تعارف کرده بود، خورد.

                                                                   

جبران خلیل جبران :

من برای تمامی آنچه از طفولیت "من" می نامم ، به زنان مدیونم . زنان پنجره های چشمانم را و نیز دروازه های روحم را گشودند . اگر نبودند زنانی همچون مادر ، خواهر و دوست ، من اکنون در میان آن کسانی خوابیده بودم که آرامش جهان را در خر و پف جستجو می کردند .

  شکسپیر :

زن : گذر زمان را توان پژمرده کردن او نیست و رسوم و عادات نیز نمی توانند از طراوت بی پایان او بکاهند.

 

زنان به او عشق خواهند ورزید چون او زنی است با ارزش تر از هر مردی و مردان به او عشق خواهند ورزید چون او کمیاب ترین زن هاست .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

زنجیره عشق

 در یک شب زمستانی ، پیرزنی در جاده ای متروک تنها مانده بود چون ماشین بنزش حرکت نمی کرد و قادر به تعمیرش نبود . مردی به نام جک از ماشینش پیاده شد و به او کمک کرد . پیرزن گفت : من مدیون تو هستم ، چطور می تونم جواب محبتت رو بدم ؟ هیچ کسی در این مسیر حاضر به کمک به من در این شب نشده بود ! جک گفت : تو به من مدیون نیستی . همین طور که بارها دیگران به من کمک کردند ، من هم الان وظیفه داشتم به تو کمک کنم . اگر فکر می کنی لازم هست جبران کنی ، برای کسی دیگر در جای دیگر جبران کن .

پیرزن به منزلش برگشت و دید مستخدمی که 8 ماه حامله هست نظافت منزل رو تموم کرده . اون بغیر از دستمزدش یک 100 دلاری روی میز گذاشت و روی کاغذی گذاشت و محل رو ترک کرد : این چیزی نیست ولی اگر خواستی جبران کنی ، برای کس دیگر در جای دیگر جبران کن .

زن جوان با اشک هایی که از چشم هاش جاری می شه ، با شادی به خونه می ره . اون شاد بوده چون با این 100 دلار نیازی به کار در زمان حاملگی نداشته . به خونه که می رسه ، همسرش از خستگی دراز کشیده بوده ، کنار همسرش می ره ، در گوشش می گه : همه سختی های ما داره تموم می شه ، باید قوی باشیم ، تک تک مسایل ما رو به پایانه جک !!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت آینِشتاین

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن، که شما  ...
.
.
.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
میلیاردرهای بدون لیسانس!

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

چون تو مال من هستی

 

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال كه
نمی دانم به چه علتی
محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را  برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.

سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!

بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد:
 
می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!

 

با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم :

 یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟

- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟

-  چون تو مال من هستی!

 سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟

و او در جوابم می گوید: بله.

و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری ؟

به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

گفتگو با خدا

 

گفتم  : خسته ام

 گفتی : لا تقنطوا من رحمه الله  - از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53)

 

گفتم : هیچکس نمی دونه تو دلم چی میگذره 

گفتی : ان الله یحول بین المرء و قبله - خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24)

 

گفتم : غیر از تو کسی را ندارم 

گفتی :  نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم (ق/16) 

 

گفتم: ولی انگار اصلا" منو فراموش کردی 

گفتی : فاذکرونی اذکرکم - منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) 

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا - تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) 

 

گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای منه کوچک خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟ 

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله - کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه  (یونس / ۱۰۹)

 

گفتم: خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه 

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا" و هو شر لکم- شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه (بقره/216)

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا" چطور دلت میاد؟ 

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا نسبت به همه مردم نسبت به همه مهربونه (بقره/143) 

  

گفتم: دلم گرفته 

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا، مردم به چی دل خوش کردن، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود  

 

گفتم: اصلا" بی خیال  توکلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوکلین - خدا اونائی رو که توکل میکنن را دوست داره (آل عمران/159) 

 

گفتم:خیلی چاکریم. ولی اینبار انگار گفتی : 

حواست رو خوب جمع کن. یادت باشه که :ومن الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره -بعضی از مردم خدارو فقط به زبون عبادت میکنن.اگه خیری بهشون برسه , امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلائی سرشون بیاد تا امتحان شن, رو گردون میشن 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

قانون توانگری

از آسمان طلا می‌بارد!


اولین بار که این جمله را در این کتاب خواندم به نظرم جمله زیبا و پر مفهومی آمد و مرا به تعمق واداشت که آیا واقعا از آسمان طلا می‌بارد؟! اگر به واقع از آسمان طلا می‌بارد پس چرا این چنین حقارت‌آمیز از بی‌پولی و فقر شکایت می‌کنیم؟ چرا این چنین برای کسب درآمد نسبی، خودمان را به آب و آتش می‌زنیم؟ چرا یکی آنچنان ثروتمند است و دیگری در فقر و نداری دست‌و‌پا می‌زند؟ اگر از آسمان طلا می‌بارد چرا فقط در حیاط همسایه می‌بارد و سرزمین ما همچنان کویر خشک و برهوت است! آیا واقعا توانگری نیز دارای قانون و فرمول خاصی است؟ اگر واقعا فرمول و قانون ویژه‌ای در این رابطه وجود دارد چرا با آنها آشنا نشوم؟ تمام این سؤالات با خواندن عنوان و اولین آیتم این کتاب به ذهنم هجوم آورد و برای دریافت پاسخ مناسب آنها خواندن این کتاب را ادامه دادم تا در پایان به این نتیجه رسیدم که بله واقعا از آسمان طلا که هیچ الماس می‌بارد! اما دیدن این همه جواهر گرانبها و درک و باور عمیق آن فقط به کمی تغییر زاویه دیدمان، انعطاف‌پذیری در پذیرش ایده‌های جدید و اعتماد بی‌چون‌ و چرا به هستی نیاز دارد.

اگر حس می‌کنید قادرید فقط ۳۰ درجه زاویه نگرش‌تان به مسائل مختلف را تغییر دهید، اگر فکر می‌کنید آن قدر انعطاف‌پذیر هستید که باور کنید بسیاری از ایده‌ها و عقایدی که تا به‌حال داشته‌اید اشتباه محض بوده اما در جهت حمایت شما بوده‌است! اگر واقعا باور دارید که خداوند فیض مطلق است و این فیض شامل حال همه ما می‌باشد. اگر باور دارید که بارش رحمت بیکران خداوند همه را دربرمی‌گیرد و این فقط انتخاب ماست که باعث می‌شود یکی دریا شود و دیگری کویر! اگر به هردلیلی تا کنون کویر بودن را انتخاب کرده‌اید اما در حسرت دریا شدن هستید؛ خواندن این کتاب را به شماتوصیه می‌کنم.

ثروت از دید نویسنده این کتاب و البته از دید بسیاری از بزرگان هستی فقط به معنای پول و اسکناس نیست بلکه ثروت در تمام جهات مادی، معنوی، احساسی، ذهنی، روحی و خلاصه همه ابعاد زندگی مطرح است. اگر شما نیز طالب داشتن توانگری مطلق در تمام عرصه‌های کاری و زندگی‌تان هستید حتما برای پی بردن به رمز گره‌گشای این گنجینه عظیم این کتاب را مطالعه بفرمایید!

نکته جالب کتاب این است که خانم کاترین پاندر نویسنده این کتاب، یک کشیش است و زمانی که افکار و ایده‌های ثروت و توانگری به سراغ وی ‌آمد و شروع به کاربرد آنها در زندگی‌خودش نمود آنچنان به فرد ثروتمند و توانگری تبدیل شد که مبادرت به جمع‌آوری این ایده‌ها در قالب یک کتاب کرد. فکر می‌کنم پذیرش این امر که یک کشیش دیدگاه این چنینی نسبت به ثروت داشته باشد آنهم در شرائطی که در طول تاریخ همیشه با این سؤال روبرو‌بوده‌ایم که «فقر فضیلتی معنوی است یا نقصانی مشترک و معمول» کمی ایجاد تعارض می‌کند، اما همین تعارض دلنشین سبب می‌شود در پایان کتاب باور کنیم که براستی بسیاری از ایده‌ها و عقاید ما به هر دلیلی اشتباه بوده، اشتباه القاء شده یا ما برداشت صحیحی از آنها نداشته‌ایم! و حال فکر کنم زمان آن فرارسیده که کمی از این اشتباهات را اصلاح نماییم و به افق قشنگتری چشم بدوزیم.

سبک زیبا و داستان‌گونه نویسنده، ترجمه روان کتاب، ذکر منابع و مراجع مختلف، دسته‌بندی صحیح مطالب،‌ ارئه راهکارهای عملی، آموزش صحیح استفاده از جملات تأکیدی مثبت و بسیاری آیتم‌های دیگر نقاط قوت این کتاب می‌باشد که امیدوارم با مطالعه و استفاده از اصول مطرح شده در این کتاب کم‌کم به قدرتهای درون‌تان ایمان بیاورید و در جهت رشد و ارتقاء مادی و معنوی خود قدمی بردارید!

«
قانون خلاقیت این است که به جای این که آرزوهای دیرین خود را با این بهانه که رؤیاهایی محال هستند سرکوب کنید، به طرزی سازنده به آنها بنگرید. یعنی بدانید که آرزوهای راستین شما چیستند، و آنگاه از آرزوهایتان فهرستی تهیه کنید. به طور منظم به سراغ آنها بروید و در صورت لزوم آنها را عوض یا جابجا کنید. وقتی آرزوهایتان را می‌نویسید، جایگاه ذهنی آنها نیز منظم می‌شود

«
می‌خواهم دیگر بار وعده گوته را به یادتان آورم: انجام آنچه را که می‌توانی یا می‌اندیشی که می‌توانی، آغاز کن! در جسارت، نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است

اجازه دهید این مقاله را با این دعای زیبا خاتمه دهم:

سؤال کنید که به شما داده خواهد شد. بطلبید که خواهید یافت. بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد. زیرا هر که سؤال کند یابد و کسی که بطلبد دریافت کند و هر که بکوبد برای او گشاده خواهد شد

قانون توانگری اثر کاترین پاندر/ ترجمه گیتی خوشدل/نشر پیکان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

شكست شخص نیست

 

یكی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود كه ورشكست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یك موضوع تجاری نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. یكی از شاگردان به اعتراض گفت:" اما او یك تاجر ورشكسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد كرد." شیوانا پاسخ داد:" شكست یك اتفاق است. یك شخص نیست! كسی كه شكست خورده در مقایسه با كسی كه چنین تجربه ای نداشته است ، هزاران قدم جلوتراست. او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس كرده است و تارهای متصل به شكست را می شناسد. او بهتر از هر كس دیگری می تواند سیاهچاله های منجر به شكست را به ما نشان دهد.وقتی كسی موفق می شود بدانید كه چیزی یاد نگرفته است! اما وقتی كسی شكست می خورد آگاه باشیدكه او هزاران چیز یاد گرفته است كه اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد می تواند به دیگران منتقل كند. وقتی كسی شكست می خورد هرگز نگوئید او تا ابد شكست خورده است! بلكه بگوئید او هنوز موفق نشده است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

ترك وارونه

روزی زنی نزد شیوانا آمد و به او گفت كه شوهرش با وجودی كه دو فرزند دارد اما از او سیر شده است و به جستجوی همسری دیگر برآمده است. زن گفت هر چه هنر دارد به خرج می دهد و هر چه مكر و كرشمه بلد است را عرضه می كند اما شوهرش مصرانه طالب همسر جدیدی است. زن از شیوانا كمك می خواست تا راهی به او نشان دهد تا شوهرش به او بازگردد.

شیوانا گفت :” از امشب به گونه ای با او برخورد كن كه انگار مرد جدیدی است. فرض كن شوهرت عوض شده است و كسی دیگر شده است. رفتارت را بدون اینكه توهین آمیز شود با او تغییر ده و خواسته هایت را به گونه ای جدید به او ابراز كن. در یك كلام همسری متفاوت از آنچه هستی برای شوهرت شو!“

زن شگفت زده از این پند شیوانا او را ترك كرد و رفت. چند هفته بعد شوهر آن زن نزد شیوانا آمد و گفت:” همسرش با وجودی كه دو فرزند از او دارد اما متفاوت شده است و ظاهرا قصد بر هم زدن كانون خانواده را دارد. مرد گفت هر چه خودم را تغییر داده ام اما او هنوز متفاوت از گذشته عمل می كند. از این تفاوت بسیار خوشنودم اما می ترسم او مرا رها كند . شوهر از شیوانا كمك خواست تا راهی به او نشان دهد كه همسرش او را ترك نكند!“

شیوانا گفت:” از امشب تغییرات همسرت را بپذیر و با این تغییرات به عنوان یك اتفاق پذیرفتنی برخورد كن. تصویر همسر قبلی ات را از ذهن پاك كن و سعی كن همسر جدیدت را آنگونه كه هست ببینی و بپذیری. اگر چنین كنی قول می دهم همسرت تو را ترك نخواهد كرد!“

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
ژرف زندگی کن

زندگی چیزی است غیرممکن; نبایستی باشد، ولی هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اینها همه معجزه است. واقعا معجزه است، برای اینکه کل کائنات بی جان است. میلیونها و میلیونها ستاره و میلیونها و میلیونها منظومه ی شمسی همگی فاقد حیات هستند. فقط بر روی زمین، این سیاره ی ناچیز- که در مقایسه با کا کائنات ذره ای غبار بیش نیست - حیات و زندگی به وجود آمده است. زمین خوش اقبال ترین مکان در کل هستی است; چرا که در آن پرنده ها می خوانند، درختان رشد می کنند و شکوفه می دهند، انسانها عشق می ورزند، آواز می خوانند، می رقصند. واقعا اتفاقی غیرقابل باور رخ داده است.

 

ژرف زندگی کن، از ته دل زندگی کن، یک پارچه با تمام وجود به طوری که وقتی مرگ در زد آماده باشی؛ آماده چون میوه ای رسیده برای فرو افتادن از درخت. تنها نسیمی ملایم میوزد و میوه فرو می افتد. گاه حتی بدون هیچ نسیمی میوه به سبب سنگینی و رسیدگی از درخت می افتد. مرگ باید چنین باشد. و این آمادگی باید با زندگی کردن فراهم آید.

 

 

Claim the whole sky

it is yours

 

 

اسمان را طلب کن

همه از ان توست

 

 

انسان پدیده ای غریب است ، به فتح هیمالیا می رود

 

به کشف اقیانوس آرام دست می یابد ، به ماه و مریخ سفر می کند

 

تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند

 

و آن دنیای درونی وجود خود اوست .

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

راز تداوم حیات

 

روزی شیوانا با عده ای از شاگردان بصیــرت جویش از كنار خرابهای میگذشتند. پیرمردی مست و لایعقل از گوشه خرابه بیرون آمد و در حالی كه لباس بلندی به تن داشت و با لباسش خارهای روی زمین را به دنبال خود میكشید. تلو تلو خوران به سوی شیوانا آمد و خطاب به او گفت:" تو كه اهل دلی و از عالم معرفت خبر داری به من بگو چند سال عمر خواهم كرد!؟ و چند سال دیگر باید این زندگی عذاب آور را تحمل كنم!؟"

شیوانا نیم نگاهی به خارهای چسبیده به لباس بلند پیرمرد انداخت و گفت:" نگران مباش! تو قرار نیست بمیری ! "

پیرمرد مات و مبهوت روی زمین نشست و شروع كرد به گریستن! شیوانا سری تكان داد و به راه خود ادامه داد. ساعتی بعد شیوانا در كنار مزرعهای بسیار سرسبز روی سنگی نشست و با نگاهی غمگین به مزرعه دار جوان خیره شد. مزرعه دار جوان با عجله به سوی شیوانا دوید و با شوق و انرژی فوق العاده ای فریاد زد:" استاد! می بینید چقدر خوشبختم! در اوج سلامتی ام و بهترین ثروت ها در اختیارم است. چنان است كه گویی تا ابد زنده خواهم ماند! نظر شما چیست !؟"

شیوانا تبسمی تلخ كرد و گفت:" پیشنهاد می كنم سریعا شكل زندگی خود را تغییر بده و بیشتر به مردم اطرافت كمك كن! متاسفانه می بینم كه كائنات سرنوشت دیگری را برای تو رقم زده است!"

شیوانا آنگاه از جابرخاست و به سوی منزلگاه بعدی حركت كرد. دقایقی بعد یكی از شاگردان استاد كه دلیل تناقض گفتار استاد را درك نكرده بود مقابلش ایستاد و با اعتراض از او توضیح خواست. شاگرد پرسید:" شیوانا شما چطور به آن پیرمرد مخمور و مست و بی جان نوید زندگی دادید و به این جوان پرشور و پرانرژی هشدار مرگ را ! چرا باید كائنات به آن پیرمرد اجازه دهد روزهای بیشتری را زنده باشد و این جوان رعنا را از دنیا ببرد!؟ اینكه عادلانه نیست!؟"

شیوانا تبسمی كرد و پاسخ داد:" كائنات هر یك از ما را به دلیل ماموریت خاصی كه باید در طول خط زندگی خود انجام دهیم حفظ می كند و به محض اینكه دیگر ماموریتی برای ما رقم نخورده باشد ، دیگر ما را تحمل نمی كند و جانمان را می ستاند. تا ماموریتی را در دنیای دیگر انجام دهیم. دیگر فرقی نمی كند پیر باشیم یا جوان و یا حتی كودك! مهم این است كه كائنات به این نتیجه برسد كه بدون ما هم امورات می گذرد.

جوان مزرعه دار با تمام سلامتی و ثروتی كه در اختیار داشت ، چون برای كسی فایده ای نداشت و حضور یا عدم حضورش در عالم تاثیر مثبتی روی زندگی دیگر موجودات عالم نداشت ، و برعكس با مرگ او از طریق ثروت به جا مانده زندگی افرادی متحول می شد ، توسط كائنات به عنوان عضو اضافی و اسقاطی و بدرد نخور شناخته شده بود و به نیستی محكوم شده بود. اما آن پیرمرد مست با آن ردای بلندش كه زمین را جارو می كند از لحاظ كائنات باید زنده بماند چرا كه هر روز صبح از كنار خرابه دو كودك یتیم برای امرار معاش عبور می كنند و پیرمرد با پرسه زدن در اطراف جاده منتهی به خرابه با ردای بلندش خار و خاشاك را از روی زمین و مسیر عبور این دو یتیم پاك می كند. لیاقت آن پیرمرد به خاطر همین وظیفه ساده و به ظاهر بی اهمیت برای زنده ماندن از دید كائنات بیشتر از این مزرعه دار ثروتمند و پرانرژی است. این قانون كائنات است و هیچ گریزی از آن نیست. اگر سعی نكنیم در باقیمانده عمر دلیل قانع كننده ای برای بدرد بخوربودن برای دیگران به پیشگاه كائنات عرضه كنیم دیر یا زود باید منتظر رفتن باشیم.اگر مردم می دانستند كه در قبال كمكی كه به نیازمندان می كنند چه ثروت عظیمی نصیبشان می شد هرگز لحظه ای آرام نمی نشستند. به همین سادگی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 7:45 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

حکایت مارتین و مرگ خدا

 روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !

 چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ،  پس چرا این قدر غمگینی ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
سه داستان کوتاه

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

نعمت های تکرار نشدنی

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ  دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ قرار داد. سگ هم  کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوسها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد و سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع  به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی است که من تا بحال دیده ام.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار توی این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

 

گاهی داشته های به ظاهر بی ارزش ما ، نعمت هایی تکرار نشدنی هستند ولی ما باور نداریم چون عادت کرده ایم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

بخوابيد و تصميم بگيريد

گروهى از دانشمندان هلندى توصيه مى كنند هنگامى كه زمان اتخاذ تصميم هاى مهم در زندگيتان فرا مى رسد، خود را بيهوده به رنج و مشقت نيندازيد، بلكه با انديشه آن به خواب برويد و اجازه بدهيد بخش ناخودآگاه ذهنتان به هنگام خواب، با آسودگى كامل و با تمام توان وارد عمل شود و بهترين گزينه را انتخاب كند. به گزارش نشريه «ساينس»، نتايج حاصل از تحقيقات اخير روانشناسان دانشگاه آمستردام نشان مى دهد فرآيند تصميم گيرى در موارد مهمى همچون خريد يك خانه، بسيار پيچيده است و براى انجام هر چه دقيق تر اين فرآيند در مغز، بهتر است ناخودآگاه خويش را با گزينه هاى پيش رو تنها بگذاريد تا به دور از حاشيه‌هاى جانبى و اغلب تشويش آور، بهترين انتخاب را نمايان سازد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید:

ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟درباره ی من می نویسید؟

پدربزرگ دست از نوشتن کشید لبخند زد و به نوه اش گفت:

درست است درباره ی تو می نویسم.اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم.می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

اما این هم مثل بقیه ی مدادهایی است که دیده ام!

- یستگی به این دارد چطور نگاهش کنی.در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.

خاصیت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

خاصیت دوم:گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی.این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد.اما آخر کار نوکش تیزتر می شود.پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی. چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

خاصیت سوم:مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست.در واقع برای آنکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.

خاصیت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام پنجمین خاصیت مداد:همیشه اثری از خود بر جای میگذارد .بدان هر کاری در زندگی ات می کنی ردی بر جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که 
می کنی هوشیار
باشی و بدانی چه می کنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

یك لبخند زندگی مرا نجات داد

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند

و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند

یك لبخند زندگی مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما میشوند

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

راز خوشبختی

کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت تا سرانجام به قلعه ی زیبایی بر فراز کوهی رسید. مرد فرزانه که پسرک می جست آنجا می زیست. اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید تاجران مـی آمدند و می رفتند مردم در گوشه و کنار صحبت می کردند گروه مـوسیقی کوچکی نغمه های شیرین مــــی نواخت و میزی مملو از لذیذتزین غذاهی بومی آن بخش از جهان آن جا بود مرد فرزانه با همه صحبت می کرد و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تـــا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد نگاهی بـه گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بــــرگردد. بعد یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: علاوه بر آن مــــی خواهم از تـــو خواهشی کنم. هم چنان که می گردی این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد. پسرک شروع کرد بــه بالا و پاینن رفتن از پلکان های قصر و در تمام آن مــدت چشمش را به آن قاشف دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت. مرد فرزانه پرسید: فرش های ایرانی تالار غذاخوری ام را دیدی؟ بــاغی را دیدی که ایجادش ده سال وقت استاد باغبان را گرفت؟ متوجه پوست نبشت های زیبای کتاب خانه ام شدی؟

پسرک شرم زده اعتراف کــرد که هیچ ندیده است. تنها دغدغه ی او این بود که روغنی که مـــرد فـــرزانه به او سپرده بود نریزد.

مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگــــر خانه ی کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.

پسرک قوت قلب گرفت قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشاف قصر پرداخت. ایــن بار تمام آثار هنری روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد باغ ها را دید و کـــوه های گـــردا گــردش را و لطافت گل ها را و نیز سلیقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت هر چه دیده بود با تمام خزییات تعریف کرد.

مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟

پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است.

فرزانه ترین فرزانگان گفت: پس این است یگانه پندی که می توانم به تو بدهم: راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به بازدید کنندگان عزیز:
به وبلاگ "همیشه در اوج" خوش آمدید.
امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید واقع بشه
به امید موفقیت روزافزون

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
منتظران صاحب الزمان
دنیای باورهای مثبت
باورهای استوار
روانشناسی
بامداد
آئین زندگی
روانگر لحظه ها
گفتارهای حکیمانه
جزیره موفقیت
نجوای خاموش
چند کیلو امیدواری
تا بیکران پرواز کن
افکار تبدیل می شود به اجسام
دل تنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
روانشناسی موفقیت
Future Team
زندگی بهتر
مع الخلق الی الحق
روانشناسی مدرن
موفقیت نامحدود
ندای مشاور
کبوتر خانه
دنیای N.L.P
صدای آشنا
آینده بهتر
استاد ایلیا
محبت(رز)
قوانین طلایی موفقیت
ازدواج موفق
لمس
یاس
موفقیت یک اتفاق نیست
روان شناسی برای همه
خدا هست
راه مثبت نگری
یک گذر
عشق و دیگر هیچ
محبت
آزمون یار پویا (علوم رفتاری)
شقایق
حقیقت ناگفته
مدیریت حرفه ای زندگی
فکر برتر
جای پای خدا
لحظه ها و احساس
اگر تنها ترین تنها شوم
کوتاه اما خواندنی
قله های موفقیت
کلاغ راست مغز
گنجینه موفقیت
موفقیت نامحدود
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
روانشناسی عشق
نسیم وصل
آفتاب
بزرگترین لینک باکس تخصصی روانشناسی
راز شاد زیستن
اندکی عاشق تر
اوج قاصدکها (رهایی)
نیروی خلاق
تقدیر را با تدبیر تغییر دهیم
دانستنیهای روانشناسی
انسانیت (طهورا)
انجمن ماوراء
شبنم عشق
رنگین کمان شادی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar