![]() |
![]() |
|
| « در نظر آنانکه پرواز نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/28ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/27ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
چنان زندگی کن که وقتی فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستی فکر میکنند به یاد تو بیفتند
شوخی کن و لطیفه بگو اما برای سرگرمی و تفریح،نه برای آزار و اذیت دیگران هیچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن به فرزندانت نشان بده که به آنان اعتماد داری شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن زیرا 90 د صد خوشبختی تو به این تصمیم بستگی دارد از بکار بردن عبارتهای طعنه آمیز خودداری کن به خلوت فرزندان خود احترام بگذار و قبل از ورود به اتاقشان در بزن گوش دادن را بیاموز گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در میزنند هیچ گاه به مقدسات بی حرمتی نکن اجازه نده تلفن در لحظات مهم زندگیت خللی ایجاد کند. اگر تلفنی وجود دارد فقط برای آسایش و راحتی توست برنده و بازنده خوبی باش هنگامی که خستگی و افسردگی را در صورت کسی میبینی هرگز آنرا به زبان نیاور در خلوت انتقاد کن هیچ گاه تحت تاثیر نخستین برخورد خام نشو برای پیروزی در جنگ اصلی، شکست در نبردهای کوچک را مشتاقانه بپذیر به قولت پایبند باش. |
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
به آسانی میشه ولی به سختی میشه به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم به راحتی میشه کسی را بخشید به راحتی میشه قانون را تصویب کرد به راحتی میشه به رویاها فکر کرد به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد به راحتی میشه به کسی قول داد به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد به راحتی میشه اشتباه کرد به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد و در آخر: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
خنده
خنده در ميان اولين گروه هاي انسان نما، بين چهار تا دو ميليون سال پيش پيدا شد... پژوهشگران موضوع خنده، يا ژلاتولوژيستها، کوشيده اند که به ماهيت خنده پي ببرند و به اين سوال پاسخي علمي بدهند که انسان چرا مي خندد؟ آنها در پژوهش خود دريافته اند که مغز انسان چگونه يک جوک ، لطيفه، يا شوخي را
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/25ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/24ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
حکمتهای خداوند ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
بیسکوئیت
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند....... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/21ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/20ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/19ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
چند جمله از عارف بزرگ دکتر وین دایر دنیامانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منوبده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیابگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“!! از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید. دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/19ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/18ساعت 8:27 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
سوال امتحانی چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»..... استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند.... آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند..... سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: ؟ ! ؟ کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/17ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/14ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
بهترین میزبان
قاصدک مسافر سرزمین جدیدی شده بود و خسته از سفر ، تمام تنش درد میکرد . دلش می خواست سر پناهی پیدا کند و فارغ از شلوغی شهر ، کمی بخوابد . گرسنه اش بود . تشنه اش بود .اما در آن سرزمین جدید کسی را نمی شناخت .هیچ کس هم به او اعتنایی نمی کرد و همه به کار خودشان مشغول بودند . یکهو غم همه ی سینه اش را گرفت . ... و بعد فکر کرد : « گیرم که کسی هم دعوتم کرد. از کجا معلوم که نخواهد آسیبی به من برساند و چگونه اعتماد کنم ؟ » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/14ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/13ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
ولخرجی درون تو در دهكده شیوانا مردی بود كه ثروت زیادی داشت . اما هر وقت برای خرید به بازار می رفت كمتر از مقدار مورد نیاز خودش بر می داشت و همیشه از بابت نداشتن پول كافی با فروشنده مشكل داشت . روزی در بازار اصلی دهكده به خاطر همراه نداشتن پول كافی دچار مشكل شد و از شیوانا كه در كنار اوایستاده بود خواست تا مبلغی به او قرض دهد تا بتواند خریدش را انجام دهد.شیونا پول قرض را به این شرط داد كه مرد ثروتمند همان روز به محض بر گشتن به منزلش آن را به مدرسه باز گرداند. مرد ثزوتمند ناراحت وخشمگین به منزل رفت و پول قرض را برداشت و مستقیم به مدرسه شیوانا رفت و در حالی كه به شدت عصبانی بود پول را مقابل شیوانا گذاشت و گفت:"همه اهل این دهكده می دانند كه من ثروتی بی حد و حصر دارم و می توانم تمام این مدرسه را یكجا بخرم.تو در من چه دیدی كه این قدر برای پس گرفتن پولت عجله داشتی.!؟ شیوانا گفت:"یك اهریمن ولخرج كه تواز ترسش پول كلفی با خودت برنمی داری كه نكند این اهریمن تو را وسوسه كند و یشتر از آنچه باید در بازار پول خرج كنی . این نشان می دهد تو از رو در رو شدن با این اهریمن وسوسه گر و ولخرج عاجزی و به همین خاطر با پول كم برداشتن سعی می كنی او را ناتوان سازی.وقتی تو خودت نمی توانی با این اهریمن وسوسه گر درون وجودت آعتماد كنی و با سخت گیری خود را از شر او خلاص می كنی ،چگونه انتظار داری من به تو اعتماد كنم و از هدر رفتن پولم نترسم.! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/12ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
بی عشق ، ما سنگ ، ما هیچ عشق ملاقات مرگ و زندگی است ، ملاقاتی در نقطه ی اوج . فقط در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربه ی این ملاقات نایل آمد . در غیر این صورت ، به دنیا می آیی ، زندگی می کنی و می میری ولی درحقیقت مهمترین تجربه ی زندگی را از دست داده ای ، تجربه ای که با هیچ چیز جایگزین نمی شود . تو تجربه ی این حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای . تجربه ی این حد فاصل ، نقطه ی اوج و حد نهایی تجربیات آدمی است . برای رسیدن به آن ، چهار مرحله وجود دارد که بایستی همیشه به خاطر داشت . . . .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/11ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
عقاب ها در مدرسه غازها توی زندگی ، تفاوت آدم ها در نگاهشون به زندگی ، به اندازه تعداد اونهاست . همون طور که صورت ها و ظاهر ادم ها با هم فرق داره ، در افکار و رفتارشون با هم تفاوت دارن . به نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه . تا زمانی که بازش نکنی و نخونیش ، اون رو کامل نشناختی . اصلا هم اسون نیست چون گاهی بعضی کتاب ها اونقدر وحشتناک هستند که تا چند وقت از خوندنشون کابوس می بینی و آشفته می شی ولی گاهی خوندن بعضی کتاب ها مثل قران ، حافظ ، اشعار سهراب تا سال ها مستت می کنه چون یک جمله اش می تونه روحت رو دوباره از اول جلا بده و دلت رو صاف کنه . توی این دنیا از بچگی ، ما تعلیم داده می شیم و قوانینی برای ذهن بی برنامه و خالی ما وضع میشه که از طرف خانواده ، دوست ، مدرسه و اجتماع خودآگاه ، نا خودآگاه ، مستقیم، یا غیرمستقیم، ارادی و غیرارادی در مغز کوچیک ما جا گرفته که پاک کردن و از اول نوشتن قوانین اراده فولادی و تمرین خیلی زیاد می خواد . . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/10ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/08ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
از عشق تا عشق عشق عشق می آفریند ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/08ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
یک دقیقه وقت بگذارید ... هر روز صبح یك دقیقه وقت برای خودتان كنار بگذارید؛ بنشینید و فكر كنید. امروز را از افسوس های گذشته و دلواپسی های آینده پاك كنید. یك دقیقه وقت بگذارید و نگذارید كه چیزهای كوچك شادمانی شما ر ا بر هم بزند. یك دقیقه وقت بگذارید و اثرات حرف های غیر منصفانه را از بین ببرید. یك دقیقه وقت بگذارید تا از افكار منفی خلاص شوید. یك دقیقه وقت بگذارید و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیاورید. یك دقیقه وقت بگذارید تا به تمدد اعصاب بپردازید. یك دقیقه وقت بگذارید و تصمیم بگیرید كه از هیچ كس انتظار تشكر نداشته باشید یك دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید كه اجازه ندهید كسی در شما احساس حقارت به وجود بیاورد و بالأخره آخرین دقیقه روز خود را به این اختصاص دهیدكه تصمیم بگیرید به هیچ وجه در مورد آنچه دیگران ممكن است درباره شما بگویند یا فكر كنند نگران نباشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/06ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
كوره های رنج چنانچه هسته باید نخست در دل خاك بشكافد تا راز دلش در آفتاب عریان شود. شما نیز باید رنج «شكافتن» را تجربه كنید تا به «شكفتن» در رسید. «جبران خلیل جبران» آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/05ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/03ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
عشق یا شهوت ؟! آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟ شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی ..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/01ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
زندگى مانند قهوه است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/01ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به بازدید کنندگان عزیز:
به وبلاگ "همیشه در اوج" خوش آمدید. امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید واقع بشه به امید موفقیت روزافزون |
|
RSS
|