تبليغاتX
همیشه در اوج
« در نظر آنانکه پرواز نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی »
تاریخچه مراسم باشکوه عید نوروز

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
چهارشنبه سوري 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

غذا رسانی به کرمی در درون سنگی در میان دریا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

 5  پیشنهاد برای دوستی هایمان



1) برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل می شوی.

2) درملاقات های اولیه با دوست جدیدتان،موضوعات غم انگیز و بد گذشته راتعریف نکنید!

3) اگر یکی از دوستانتان از دست شما خیلی عصبانیست، مدتی اورا به حال خودش بگذارید.

4) از این که بهترین دوستانتان در هر شرایطی نظرش نسبت به شما تغییر نخواهد کرد ، مطمئن باشید!

5) بهتر است دوستانتان رافقط برای خودش بخواهید نه به خاطر آنچه که می توانند در اختیار شما بگذارند !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

تلاش برای اثبات وجود خدا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

طنابی به نام نفرت

 

روزی کدخدای ده در وسط بازار دهکده از خود و توانایی هایش تعریف کرد . پیرمرد سبزی فروشی با خنده به او گفت که بهتر است به جای تعریف از خود یک توالت عمومی در کنار بازار دهکده بسازد تا مردم هنگام خرید و شلو غی بازار دچار مشکل نشوند. کدخدا تبسمی کرد و گفت تو که مغازه ات خراب است اگر توانستی در عرض دو روز یک مغازه نو بسازی نگاه من قول می دهم که رد عرض یک هفته یک توالت عمومی بزرگ در کنار بازار ایجاد کنم .سبزی فروشی چون دست تنها بود و کسی را نمی شناخت به مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا برای ساختن مغازه نو کمک خواست . شیوانا سری تکان داد و گفت :"دو روز زمان کمی است . باید مغازه خراب شود و هم نخاله های آن به جایی دیگر برده شودو هم خاک و سنگ و ملات جدید به محل مغازه آورده شودو به سرعت بنا شکل گیرد.و من و شگردانم می توانیم در ساخت بنای جدید به تو کمک کنیم اما خرای کردن و جابه جایی نخاله ها وقت می گیدر.بیا بخش سنگین و پرزحمت این کار را به خود کد خدا و همکارانش واگذار کنیم."سبزی فروش با حیرت پرسید :"چگونه این کار را انجام دهم؟؟ او به خون من تشنه است و از من به شدت تنفر دارد.!؟"

شیوانا تبسمی کرد و گفت :"اتفاقا هدایت و کنترل کسانی که از تو متنفرند برای کارهایی که می خواهی بسیار راحت و ساده است.فردا صبح در بازار دهکده جلوی همه مردم در مقابل کد خدا خود ا ضعیف نشان بده و به او بگو در لابه لای خاک و نخاله این مغازه تو هزاران خاطره ارزشمند داری و اگر خراب شود از غصه جان می بازی و از بین میروی و از او بخواه که دست از تصمیمش برارد . در ضمن طوری که بقیه نشنوند . به او بگو که نمی توانی دو روز مغازه سبزی فروشی را از نو بر پا سازی ."مرد سبزی فروش سری تکان داد و روز بعد همان کاری را که شیوانا گفته بود در وسط بازار دهکده انجام داد. به خصوص وقتی مرد سبزی فروش به آهستگی در گوش کدخدا گفت که قادر به بازسازی مغازه در دو روز نیست کدخدا دیگر از شادی در پوست خود نمی گنجید.مرد سبزی فروش به با التماس به کدخدا گفت که دور شدن از در و دیوار این مغازه برای اوعذاب آورترین اتفاق است و سقف و دیوار های این مغازه برای او عزیزترین چیز های عالم هستند. همان ساعت کدخدا و افرادش با بیل و کلنگ به جان مغازه مرد سبزی فروش افتادند و تا شب نشده تما آن را با خاک یکسان کردند و نخاله ها را به بیرون از دهکده منتقل کردند.هنگام غروب کد خدا با لبخند مقابل مرد سبزی فروش ایستاد و گفت:" این سزای کسی است که مرا به ساختن توالت عمومی مجبور کند ! حال برو و عزیزترین بخش زندگی ات را در خاک و خل های اطراف دهکده جستو جو کن ." شب وقتی همه بازار را ترک کردند شیوانا و بقیه شاگردانش به کمک مرد سبزی فروش آمدند و تا صیح به طور پیوسته و نوبتی کار کردند. صبح که خورشید طلوع کرد مردم در بازار یک مغازه سبزی فورشی بسیار زیبا ،محکم و نو ساز را دیدند که درست در جای خرابه های مغزه قبلی ساخته شده بود و سبزی فروش تمام بساط خود را در داخل مغازه جدیدش پهن کرده بود .خبر که به کد خدا رسید از تعجب مات و مبهوت ماند و حیرت زده خود را به بازار رساند و مقابل سبزی فروش ایستاد و گفت :"تو چگونه این کار را انجام دادی !؟"

سبزی فروش شانه هایش را بالا انداخت و گفت:"اگر عشق تو به نفرت کورت نیم کرد این اتفاق هرگز نمی افتاد ! حال باید کفاره عشقت را پس دهی و به قولت عمل کنی و بازار را با ساختن یک توالت عمومی مجهز سر و سامان ببخشی!"

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

موفقيت هر شخص به ديگران نيز بستگي دارد پس مردم را دوست داشته باشيد

يك فروشنده براي فروش محصولاتش نيازمند مردم است ؛ موفقيت يك سياستمدار در انتخابات بستگي به راي مردم دارد ؛ پس با دوست داشتن مردم ؛ مجبوب ميشويد و مردم نيز از شما حمايت ميكنند و محبوبيت نخستين مسئله "مورد توجه بودن" است و كساني ما را ارتقا ميدهند كه در نظرشان دوست داشتني و معقول جلوه كنيم و در معاشرت ميبايست طوري رفتار نمود تا هيچ كس با ما احساس ناراحتي نكند ؛ بيهوده تلاش نكنيم كه تظاهر كنيم به همه چيز عالميم و از ظاهر سازي بدور باشيم ؛ گلايه ها را فراموش كنيم وبايد شخصيت خود را زير ذره بين ببريم ؛ از محبت بي ريا استفاده كنيم ؛ در ايجاد دوستي پيشقدم باشيم ؛ خوش بين بوده و به خود بگوئيم كه شايد من براي او زياد مهم نيستم ولي او براي من خيلي مهم است ؛ حداقل دوستي اتان را با نامه و تلفن و.... حفظ كنيد ؛ " اشتباه " انساني ترين خصلت مشترك است ؛ همديگر را ببخشيم ؛اگر كار كسي را تائيد نميكني ؛ هرگز از او بدت نياد ؛ با دوست داشتن ميتوانيم در مسائل كاري با هم كنار بيائيم ؛ براي جلب دوستي ؛ هنر شنيدن را بيشتر بكار ببنديم تا گفتن را ؛ پس براي خود نقشه اي بكشيد كه با بيشتر دوست داشتن مردم ؛ پيروزمندتر شويد

خداوند رحمان ؛ پس از احترام به خود و والدين ؛ احترام و دوست داشتن و ياري مردم را متذكر گرديده اند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

وارث ثروت یا ثروت آفرین

برای نگهداری یک کودک یتیم دو خانواده ثروت مند داوطلب شده بودند. چون شرایط مالی هر دو خانواده یکسان بود از شیوانا خواستند تا نظر دهد کودک نزد کدام خانواده باشد تا آینده ای بهتر پیدا کند.شیوانا از خانواده اول خواست تا توضیح دهد چگئنه به ثروت رسیده است و منبع درآمدشان چیست؟مرد خانواده که فردی چاق و فربه بود با غرور گفت:"از پدرم زمین و اموال فراوانی به من ارث رسیده است.بخشی از این اموال را اجاره داده ام و بخشی را نیز به صورت پول در اختیار مردم قرار می دهم و از سود آنها هر ماه ار تزاق می کنیم.بیشتر تفریح می کنیم و آخر هر ماه چند ساعتی برای گرفتن سود و اجاره وقت می گذارم. شرایط زندگی و تفریح برای این کودک در ختنواده من کاملا فراهم است."مرد دوم که چهره ای ورزیده و عضلانی داشت گفت:"از پدر چیز زیادی به من ارث نرسیده است. اما خودم با کار و تلاش چندین مزرعه و باغ را تهیه کرده ام و معدنی دارم که خودم به همراه که خودم به همراه گارگرانم از آن ذغال سنگ استخراج می کنیم و می فروشیم. البته از لحاظ مالی مشکلی نداریم ولی اگر بیکار بمانیم به تدریج فقیر می شویم و باید برای حفظ ثروت دایم تلاش کنیم. البته سعی می کنیم به بچه سخت نگذرد ولی او هم باید تا حدودی تلاش کند تا بتواند شرایط کاری ما را درک کند در هر حال از بابت آسایش و امکانات کودک کم و کسری نخواهند داشت."شیوانا سری تکان داد و گفت:"خانواده اول ظاهر استراحت و راحتی بیشتری در اختیار کودک قرار میدهند و خانواده دوم ضمن فراهم ساختن امکانات،کار و زحمت بیشتری از کودک طلب خواهند کرد. اما در نظر داشته باشید که خانواده اول با وابستگی شدید به میراث پدری و اتکا کامل به سود حاصل از ثروت عملا هنر و مهارتی را به کودک نمی آموزند و ثروتشان با بر گشتن چرخ روز گار در چشم به هم زدنی محو و نابود می شود. و این یعنی اگر در طلاطم روزگار ثروت خانواده از بین برود زندگی کودک نیز همراه آن فنا می شود.اما خانواده دوم ضمن فراهم سازی امکانات رفاهی،راه و رسم ثروت آفرینی را به کودک می آموزد. کاملا روشن است که کودک باید به خانواده دوم سپرده شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

گفته های محبوب مادر ترزا:

بعضی انسانها غیر منطقی ، غیر منصف و خودخواه هستند ، با این وجود ان ها سزاوار مورد محبت قرار گرفتن هستند.

این قانون طبیعت است که کار نیکی که امروز انجام می دهید فردا فراموش می شود اما کار خوب باید انجام شود.

شخصی که با یک لبخند می بخشد ، بهترین بخشنده است ، زیرا خداوند ، بخشنده شاد و مسرور را دوست دارد.

کشورهای پیشرفته از فقر فهم و درک ، فقر اراده ، تنهایی و فقدان معنویت رنج می برند ، امروزه بیماری وحشتناک تری از این در جهان وجود ندارد.

من برای انسانها کار می کنم زیرا احساس می کنم باید کاری انجام دهم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

همیشه صادق باشید

.

.

.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

دولت عشق

جایی یه گل آفتابگردون بود . یه گل آفتابگردون قشنگ این گل آفتابگردون ما یه بلبل داشت كه عاشقش بود. گل و بلبل ماجراها داشتن یه روز قرار بود گل و بلبل همدیگه رو ببینن . بلبل منتظر گل بود. گل دیر كرد. خیلی دیر اون قدر كه بلبل شروع كرد به خواندن . می خواند و می خواند . آروم نمی گرفت از این شاخه به اون شاخه می پرید . بلبل دل ناگرونه. دلش شور می زنه. خدایا چی شده؟ نكنه نیاد؟؟!! نكنه برم بیاد؟؟!! گل آفتابگردون من كجاست؟ نكنه اتفاقی افتاده باش!!؟؟ نكنه گل آفتابگردون من پرپر بشه!!؟؟ نه، خدا نكنه. ولم كن شیطون نامرد. این فكرا چی!!؟؟ الان میاد بلبل خودشو به در و دیوار می كوبید. بی تاب، راه افتاد سر گردون توی خیابون ها صدای بلبل به گل نمی رسید. بلبل ما اون قدر طاقت نداشت كه سر قرار بمونه نه جون موندش بود نه پای رفتن. بال های بلبل ما بسته بسته بود. بلبل برگشت سر قرار دید گل آفتابگردونش اونجاست. سر به گریبان فرو برده. محزون و آروم رفت جلو . شروع كرد به خواندن . این بار آروم . گل بیدار شد و خندید، آروم و قشنگ گل ما خواب مونده بود بلبل از این كه به گل رسیده بود؛ راضی بود . راضی . راضی

 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود! از جایم بلند شدم، پنجره را باز کردم و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست! شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط چه صدای قشنگی دارد! فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم! فهیدم که عشق، آسمان روشنی دارد! رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم، دستهایم را به وسعت ِ «دوستت می دارم!» باز کردم، و جهان را در آغوش گرفتم 

 وقتی آنچه داریم می بخشیم ، آنچه را نیازمند آنیم دریافت خواهیم کرد .

داگلاس م. لاوسن

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

عشق

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

فقط ببین حا لش خوبه

شیوانا جعبه ای پر از مواد غذایی و سکه طلا را به خانه ی زنی با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بد گویی ازهمسرش و گفت :"ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند.شو هر من آهنگری بود که از روی بی عقلی دست راستش شو نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای این که دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگری برود.من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد برادرانم راصدا زدم و با کمک آنها او را از خانه و این دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم.با رفتن او ،بقیه هم وقتی فهمیدند که وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آورده اید ما به شدت به آنها نیاز دارشتیم.ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!"شیوانا تبسمی کرد و گفت :"حقیقتش من این بسته ها را نفرستاده ام. یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب است یا نه!!؟همین!" شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود. در آخرین لحظات نا گهان بر گشت و ادامه داد:"راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود!"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

زندگی به من آموخت

 

یاد گرفتم که :

تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

 

آدم ها فقط در یک چیز مشترکند : متفاوت بودن .

 شجاعت آن نیست که از آدمها شجاع تقلید کنی، بلکه آن است که به شیوه ی خود زندگی کنی و بهای آن را نیز بپردازی. حتی اگر بهای به شیوه ی خود زیستن، خود زندگی باشد، باز ارزش آن را دارد.

 

عشق به سراغ كسانی كه در جستجوی عشق باشند نمی رود..... عشق سهم كسانی است كه عشق می دهند

 
در جهان خدا هیچ اشتباهی روی نمی‏دهد و هیچ رویدادی تصادفی نیست. هیچ کسی  به‏ سویت نمی‏آید، مگر آن‏ که هدیه ‏ای را برای تو به ارمغان آورد. چه شاکر  باشی یا نباشی، خدا نعمت را برای تو می‏فرستد

 

تجربه بسیار بهتر از اعتقاد است زیرا تنها از طریق تجربه کردن است که ما می توانیم بفهمیم چه چیزی صحت دارد و چه چیزی صحت ندارد. با این حال تجربه صرفا نیمی از مسیر ما به سوی اگاهی است

 

هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی

که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید

نشو !!! چون اگه قرار بود باز نشه

جاش یه دیوار میذاشتند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

قدرت اعتماد به نفس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

ساده ترین کار در دنیا

یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد زیادی از افراد حاضر در مهمانی به کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی ساده بود (کشف قاره آمریکا ) ، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را طی می کرد ، در نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ، ازشون خواست تا یک تخم مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ، خوب هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم مرغ قِل می خورد و می افتاد . در نهایت همه گفتند که این کار شدنی نیست . بعد کلمب اومد یه خورده پوسته انتهایی تخم مرغ را شکاند و بعد از روی همون انتها تخم مرغ را به طور ایستاده قرار داد. بعد کلمب گفت : این ساده ترین کار در دنیا بود . هر کسی می توانست آنرا انجام دهد ، البته بعد از آنکه نشان داده شد که چگونه انجام می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

خوشبختي سراغ كساني مي آيد كه به خودشان كمك ميكنند

روزي روزگاري سيلي شهر كوچكي را تهديد كرد و همه بدنبال نجات خود بودند به جز يك نفر كه مي گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » وقتي آب بالا آمد ؛ يك
جيپ براي نجات او آمد ولي آن مرد گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » و از سوار شدن امتناع كرد ؛ آب كمي بالاتر آمد و به طبقه دوم خانه اش رسيد و براي نجات او قايقي فرستادند ولي دوباره آن مرد از رفتن امتناع كرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » و آب باز هم بالاتر آمد و مرد به پشت بام خانه اش آمد و براي نجات مرد هليكوپتري فرستادند ولي مرد باز هم امتناع كرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » تا اينكه غرق شد و مرد ؛‌ آنگاه خدا را ديد و با عصبانيت گفت : « من به تو ايمان داشتم ؛ چرا نجاتم ندادي ؟ چرا دعاهاي مرا نشنيدي ؟ » و سپس خداوند پاسخ داد : من دعاهاي تو را شنيدم ؛ پس فكر ميكني چه كسي براي نجات تو ؛ جيپ و قايق و هليكوپتر فرستاد ؟خوشبختي سراغ كساني مي آيد كه به خودشان كمك ميكنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

«تصميمات خداوند مرموزند ؛ اما همواره به نفع ما هستند»

شخصي به دوستش گفت : « بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي ميكند برويم ؛ مي خواهم ثابت كنم كه ؛ او فقط بلد است كه به ما دستور دهد و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نميكند»

ديگري گفت : « موافقم ؛ اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم»

وقتي به قله رسيدند ؛ شب شده بود ؛ در تاريكي صدائي شنيدند ؛ « سنگ هاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آنها را با خود ببريد»

شخص به دوستش گفت : « مي بيني ؟ بعد از چنين صعودي ؛ بجاي كمك به ما ؛ از ما ميخواهد كه بار سنگين تري را هم حمل كنيم ؛ محال است كه اطاعت كنم»

ديگري گفت : « من به دستور عمل مي كنم»

وقتي به دامنه كوه رسيدند ؛ هنگام طلوع بود و انوار خورشيد ؛ سنگهائي را كه دوست مطيع و مومن با خود آورده بود را روشن كرد ؛ آنها خالصترين الماسها بودند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

روز شلوغ من

 

دخترم در حالی که  به  یه  پروانه  کوچیک  که  از  باغ  پشتی  اومده  بود  تو  خونمون،  اشاره  می کرد، با صدای بلند گفت: "مامان! نگاه کن."

با صدای خیلی آروم گفتم: "آها"، در حالی که غرق فکر در مورد کارای اون روزم بودم.

صورتش پر از نا امیدی شده بود. گفتم: "چی شده عزیزم؟" ، این سؤال نهایت خنگی منو تو اون لحظه نشون می داد.

دختر هفت سالم گفت: "هیچی!"
 
اون لحظه ای که اشتیاق داشت تا به حرفش توجه کنم، دیگه گذشته بود.

رسیدن به کارای خونه، شام،  تماسای تلفنی و خریدن داروهای دخترم همه ساعت هامو تا زمان خواب پر کرد. آخه دارلا از زمانی که به دنیا اومد مریض و ضعیف بود؛ خیلی مریض........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

لبخندی پر از سپاس

 

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسم اش «كایل» بود و انگار همه ی كتابهای اش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره؟ حتما این پسره، خیلی پرت است!"

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه های ام را بالا انداختم و به راه ام ادامه دادم.‌

همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها را دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهای اش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد. عینك اش افتاد چند متر آن طرف تر، و ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشمان اش یک غم خیلی بزرگ، دیدم. بی اختیار قلب ام به طرف اش كشیده شد و بطرف اش دویدم. در حالی كه به دنبال عینك اش می گشت، ‌یک قطره ی درشت اشك در چشمان اش جمع شده بود.....


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
بساط شیطان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
گنج روح

 یکی از شاگردان ملانصرالدین پرسید : تمام استادان می گویند که گنج روح ، چیزی است که باید در تنهائی کشف شود.پس برای چه ما با همیم ؟

ملانصرالدین پاسخ داد : با همید چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست .جنگل رطوبت هوا را تامین می کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند.

شاگرد گفت : اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند ریشه است . و ریشه ی یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند .

ملانصرالدین در جواب گفت : جنگل همین است .هر درخت با درخت دیگر متفاوت است ، هر  درخت  ریشه ای مستقل دارد . راه آنانی که می خواهند به خدا برسند همین است :اتحاد برای یک هدف و همزمان آزاد گذاشتن هر یک اعضای گروه تا به شیوه ی خود تکامل یابد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

آنکه شنید ، آنکه نشنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

بیایید....

 

بیایید همیشه آرامش را به عنوان تنها هدف خود انتخاب کنیم تا این که چندین هدف را انتخاب کنیم که باعث کشمکش می شه...

بیایید همیشه بخشش رو تمرین کنیم و خود و دیگران را بی نقصیر بدانیم...


بیایید با عشق به حال نگاه کنیم ، زیرا تنها دانشی است که جاودانه می ماند....


بیایید به یک روند تحول شخصی وارد شویم که در آن تنها درگیر بخشش عشق باشیم ،نه گرفتن آن....


بیایید دریابیم که ما مثل یک پیکر به هم متصل هستیم و دنیا را با نور عشق که در اطرافمان می درخشد ، روشن کنیم...

بیایید به این علم برسیم که عصاره ی وجود ما عشق است و با چنین اوصافی ، ما چراغ این دنیا هستیم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به بازدید کنندگان عزیز:
به وبلاگ "همیشه در اوج" خوش آمدید.
امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید واقع بشه
به امید موفقیت روزافزون

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
منتظران صاحب الزمان
دنیای باورهای مثبت
باورهای استوار
روانشناسی
بامداد
آئین زندگی
روانگر لحظه ها
گفتارهای حکیمانه
جزیره موفقیت
نجوای خاموش
چند کیلو امیدواری
تا بیکران پرواز کن
افکار تبدیل می شود به اجسام
دل تنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
روانشناسی موفقیت
Future Team
زندگی بهتر
مع الخلق الی الحق
روانشناسی مدرن
موفقیت نامحدود
ندای مشاور
کبوتر خانه
دنیای N.L.P
صدای آشنا
آینده بهتر
استاد ایلیا
محبت(رز)
قوانین طلایی موفقیت
ازدواج موفق
لمس
یاس
موفقیت یک اتفاق نیست
روان شناسی برای همه
خدا هست
راه مثبت نگری
یک گذر
عشق و دیگر هیچ
محبت
آزمون یار پویا (علوم رفتاری)
شقایق
حقیقت ناگفته
مدیریت حرفه ای زندگی
فکر برتر
جای پای خدا
لحظه ها و احساس
اگر تنها ترین تنها شوم
کوتاه اما خواندنی
قله های موفقیت
کلاغ راست مغز
گنجینه موفقیت
موفقیت نامحدود
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
روانشناسی عشق
نسیم وصل
آفتاب
بزرگترین لینک باکس تخصصی روانشناسی
راز شاد زیستن
اندکی عاشق تر
اوج قاصدکها (رهایی)
نیروی خلاق
تقدیر را با تدبیر تغییر دهیم
دانستنیهای روانشناسی
انسانیت (طهورا)
انجمن ماوراء
شبنم عشق
رنگین کمان شادی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar