![]() |
![]() |
|
| « در نظر آنانکه پرواز نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی » |
|
اجابت دعا از سوی خدا همگام با اقدام عمل از سوی ماست مرد مومنی بطور نا گهانی تمامی ثروتش را از دست داد و دست به دعا برداشت و گفت خدایا : کاری کن من در بخت آزمائی برنده شوم........... او سالها فقیر بود تا اینکه فوت کرد و از آنجا که مومن بود وارد بهشت شد وبا ناراحتی به خدا گفت : خدایا هر چه وعده داده بودی دروغ بود و تو کمکم نکردی !!!1 خدا پاسخ داد : من همیشه برای کمک کردن به تو آماده بودم و با این وجود تو در خواستی از من کردی که خودت حتی یک بلیط هم نخریدی در هنگام دعا فراموش نکنیم که خودمان نیز نباید در اقدام برای رسیدن به خواسته توقف کنیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/31ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
کوتاه ولی عمیق آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است
...
اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/28ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/27ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
تنها کار مفید الان شیوانا به همراه کا روانی در راهی می رفت.ظهر به منزل رسیدند و چون تا منزل بعدی یک روز راه کامل بود ،تصمبم گرفتند همان جا استراحت کنند.و سحرگاه روز بعدی به سمت منزل بعدی حرکت کنند.وقتی همه مستقر شدند، شیوانا سطل آبی را برداشت و به سراغ پله ها ی حجره شکسته رفت و با گلی که فراهم نموده بود مشغول ترمیم آن شد.یکی از کاروانیان مات و مبهوت به شیوانا خیره شدو با تعجی گفت :"استاد !شما با این همه علم و معرفت ،چرا وقت گرانبهای خود را به بنایی و بازسازی پله های شکسته تلف میکنید . حیف از شما نیست که استراحت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/24ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/21ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
موفقیت از آن کسی است که: 1)موفقيت ازآن كسي است كه ياد گرفته وقتي زمين بخورد چگونه دوباره بلند شود 2)موفقيت ازآن كسي است كه بر روي پاهاي پر توان خود بايستد ودست رد بر سينه هر چه نيرو و عوامل خارجي است بزند 3)موفقيت ازآن كسي است كه مي داند خونسرد بودن از مهمترين لوازم موفقيت به حساب مي آيد 4)موفقيت ازآن كسي است كه شكست برايش پله هاي نردباني باشد وبداند كه با هر شكست بيشتر صعود خواهد داشت 5)موفقيت ازآن كسي است كه در عين خودباوري عطش سيراب ناشدني جهت شنيدن انتقاد را داشته باشد 6)موفقيت ازآن كسي است كه از هر آنچه مي هراسد به استقبالش برود 7)موفقيت ازآن كسي است كه بزرگ بودن خود رادر كوچك شمردن ديگران نبيند 8)موفقيت ازآن كسي است كه از روزنه هاي اميد براي خود خورشيد تابناك بسازد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/20ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
داستان رز در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بیعيب او را نمايش میداد، به من نگاه میكرد. او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا میتوانم تو را در آغوش بگيرم؟" پاسخ دادم: "البته كه میتوانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟" به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم." ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/19ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
قربانی عزیزترین پاره وجود روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت:" مادرم قصددارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید." شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!" زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/18ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/17ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
مرد کور روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/14ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
شریك روح و زندگی
روزی معلم و شاگردی در یك مزرعه پر از گل در زیر درختی نشسته بودند. ناگاه شاگرد پرسید: مدتی است كه سوالی فكرم را مشغول ساخته است. آیا شما میتوانید مرا راهنمایی كنید؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/12ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
خانمها... آقایان... هویت و شخصیت خود را بشناسید! به یقین، هر کسی بارها از خود پرسیده ”من کیستم“، ”هویت من کدام است؟“ تا معیارها و ارزشهای واقعی خود را نشناسیم و ندانیم چه کسی هستیم و هویت خود را بهدرستی نشناسیم، هرگز قادر نخواهیم بود. .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/12ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/11ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
رنج هيچ كس نمي خواهد رنج ببرد،اما ما بذرهاي رنج را دردرون خود حمل مي كنيم.نكته اصلي وجان مطلب اين است كه آن بذرها را در وجود خود بسوزانيم. خود سوزاندن ،رنج اندكي ايجاد مي كند اما در مقايسه با يك عمر فلاكت ،ناچيز است. وقتي بذرهاي رنج نابود شود،شادي زندگي تان رادربر خواهد گرفت .وقتي بذرهاي رنج اجتناب مي كنيد،اگر ازروبه روشدن با رنج درون تان واهمه داريد،موقعيتي به وجود مي آورديد كه باعث مي شود تمام عمر رنج ببريد جراحت هايي كه دردرون خود حمل مي كنيد،همين كه به سطح مي ايند،شفا مي يابند. اين فرايند شفاست ،اما هركس زخمي دارد كه نمي خواهد هيچ كس آن را لمس كند.شما واقعا نمي خواهيد آن را نگه داريد. مي خواهيد آن را پنهان كنيد ،اما با پنهان كردن زخم شفا نمي يابد.بايد زخم را باز كرد ودر معرض آفتاب وهوا قرار داد. درآغاز ممكن است دردناك باشد،اماعاقبت التيام مي يابد. شما درك خواهيد كرد كه راه ديگري براي التيام اين زخم نيست. بايد آن را به قسمت خودآگاه ذهن آورد وبه اين ترتيب ،فرايند شفا آغاز مي شود وقتي بذرهاي رنج نابود شود،شادي زندگي تان رادربر خواهد گرفت .وقتي بذرهاي رنج اجتناب مي كنيد،اگر ازروبه روشدن با رنج درون تان واهمه داريد،موقعيتي به وجود مي آورديد كه باعث مي شود تمام عمر رنج ببريد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/10ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/08ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
عشق راستین موزز مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت . موزز روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومیته داشت. موزز در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرومیته از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود . زماني كه قرار شد موزز به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موزز از اندوه به درد آمد. موزز پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد : - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت : - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت : «همسر تو گوژپشت خواهد بود .» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .» فرومیته سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد . او سالهاي سال همسر فداكار موزز مندلسون بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/07ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
داستان گربه در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/06ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
پنچ پيشنهاد براي ايجاد يك تصوير ذهني بهتر از خويشتن : 1_ دست از مقايسه خود با ديگران برداريد . 2_ سعي نكنيد كه همه را راضي نگه داريد . 3_ دست از ملامت ديگران برداريد . 4_ مسئوليت زندگي خود را به گردن بگيريد . 5_ با خود منطقي باشيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/05ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/02ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به بازدید کنندگان عزیز:
به وبلاگ "همیشه در اوج" خوش آمدید. امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید واقع بشه به امید موفقیت روزافزون |
|
RSS
|