![]() |
![]() |
|
| « در نظر آنانکه پرواز نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی » |
|
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های دل من است نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟ مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای عسل است،شیرین، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟ مجنون چشم هایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟ لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است . خرما طعم تنهایی ات را عوض میکند نمی خواهی خرما بچینی؟ مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم لیلی گفت : دست هایم پل است . پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده. این اسب را با خودت می بری؟ مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
ثروت و بهشت مرد ثروتمند به خدمتكاران خود دستور داد تا چمداني را پر از طلا كنند و داخل تابوتش بگذارند. ساعاتي بعد مرد از دنيا رفت و در آن دنيا همراه چمدان به دروازه بهشت رسيد. فرشته مامور در بهشت به او گفت: «ورود با چمدان ممنوع است.» مرد به او گفت كه با اجازه خداوند اين چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول كرد و پرسيد: «داخل چمدان چه آورده اي؟» مرد چمدان را باز كرد. فرشته با حيرت گفت: «سنگ فرش خيابان؟!» فرشته در بهشت را باز كرد. بهشت شهري بود با ديوارهايي از زمرد، خانه هايي از سنگ ياقوت با درهايي از لعل سرخ، درختاني زيبا كه مرواريدهاي قشنگي از آن آويزان بودند و سنگ فرش خيابانها همه از طلاي ناب! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/30ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
نجار بازنشسته نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
موفقیت از دیدگاه حضرت علی (ع)
هدف از آفرینش انسان ،رشد و تعالی او و رسیدن به بالاترین منزل عزت و شرف و قرب الی الله تعالی است و تنها راه رسیدن به این منزل و جایگاه رفیع و بلند حرکت در صراط مستقیم و بیرون نرفتن از آن است. انسان در طول تاریخ همواره در جهت ارتقاء و تکامل قدم نهاده و برای رسیدن به این جایگاه رفیع نیاز است که به خویشتن خود توجه کند. هر انسان صاحب عقلی که دوستدار سعادت و موفقیت باشد برای رسیدن به کمال ، زندگی و راه و رسم چگونه زیستن را از انسانهای بزرگ می آموزد.بنا به گوتهی تاریخ و به شهادت قلم مورخان و در طول تاریخ کسی که از جمیع جهات به عنوان اسطوره موفقیت در تمامی ابعاد زندگی بوده کسی نیست جز حضرت علی ابن ابیطالب (ع) سید الوصین ، آن جانشین برحق و منحصر بفرد پیامبر عظیم الشان (ص) آنچهره تابناک بشریت. در اینجا با نگاهی گذرا به برخی از سخنان گران بها ء و با ارزش حضرت علی (ع) اشاره شده است:..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/26ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
تقویت حافظه طی 6 دقیقه پژوهشگران آلمانی بدین نتیجه رسیده اند که حافظه را می توان طی 6 دقیقه به کمک خواب کوتاه مدت تقویت کرد. طبق این پژوهش ها حتی کوتاهترین خواب می تواند بطور قابل توجهی حافظه انسان را تقویت کند. باید یادآور کرد که پیشتر گفته می شود بهبود حافظه تنها پس از استراحت طولانی ممکن است. اما پژوهش های انجام شده توسط گروهی از دانشمندان دانشگاه دوسلدورف عکس این را نشان می دهد. بلطف این تحقیق معلوم شد که حتی "خاموشی" 6 دقیقه ای کمک می کند که بسیار بهتر واژه های جدید را بخاطر سپرد. نتیجه آزمایش های انجام شده توسط دانشمندان که در مجله New Scientist منتشر شد، مغایر با پژوهش های قبلی دانشمندان انگلیسی است که تایید می کردند بخاطر سپاری دست کم پس از 20 دقیقه اول خواب فعال می شود. در آزمایش آلمانی، گروهی از دانش آموزان شرکت داشتند که از آنها خواسته شد مجموعه ای از واژه ها را حفظ کنند و پس از آن به آنها یک ساعت استراحت دادند. طی این مدت به نیمی از آنها اجازه دادند که تنها 6 دقیقه بخوابند و به نیمی دیگر اصلاً اجازه خواب ندادند. نیمه اول دانش آموزان پس از بیدار شدن نتایج بهتری به نسبت آنانی که نخوابیده بودند، در آزمون نشان دادند. دکتر "اولاف لال" پژوهشگر ارشد معتقد است که دلیل چنین چیزی در این است که لحظه بخواب رفتن، پروسه هایی مشخص را در مغز بر میانگیزد که ادامه می یابند، بدون توجه به این که چقدر پیش از آن فرد بیدار بوده است. این برای اولین بار ثابت می کند که حتی کوتاهترین خواب نیز حافظه را بهتر می کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/23ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
آيا خدا با بندگان خود سخن ميگويد ؟ روزي خواجه حسن مودب شنيد كه عارفي بزرگ به نام ابوسعيد ابوالخير به نيشابور آمده و منبر ميرود و موعظه ميكند و از فكر و دل اشخاص خبر ميدهد ؛ خواجه حسن مودب كه يكي از مخالفين اهل عرفان بود و پول و ثروت دنيا او را مست كرده بود ؛ اين گونه سخنان را باور نمي كرد و آنها را غير واقعي مي دانست و بعلت كنجكاوي به شهرت ابوسعيد ؛ خواجه به مجلس ابوسعيد رفت و به سخنان او گوش داد ؛ در ميان سائلي برخاست و گفت : كمكم كنيد لباس ندارم . ابوسعيد از مردم امداد طلبيد و باز خواجه مودب با خود فكر كرد : "خوب است لباس خود را به او بدهم " و دوباره فكر اوليه بر او غلبه كرد كه اين لباس گرانقيمت است و..... تا سه بار سائل كمك خواست و اين فكر مدام به مودب خطور كرد . در اين بين پير مردي كه كنار خواجه مودب نشسته بود از ابوسعيد پرسيد: آيا خدا با بندگان خود سخن ميگويد ؟ ابوسعيد گفت : بلي ! صحبت ميكند كما اينكه در همين ساعت ؛ خداوند به مردي كه پهلوي تو نشسته است سه بار فرمود : اين لباس را به سائل بده ولي او گفت اين لباس را از آمل برايم آورده اند و خيلي گرانقيمت است و آن را نداد شيخ حسن مودب كه اين سخن بشنيد ؛ لرزه بر اندامش افتاد و برخاست و پيش شيخ رفت و بوسه بر دست شيخ زد و لباس خود را فوري به آن سائل داد و در زمره ارادتمندان شيخ قرار گرفت و......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/21ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
رایحه محبوب شما چیست ؟
تذکر :برای شناخت صحیح پاسخ تست و مبهم نبودن . از گزینه های زیر ، فقط یک گزینه را انتخاب نمایید
. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/20ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
جملات زیبا خوشبین باشید اما خوشبین دیر باور ! هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد. نگذارید که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود. ما هرگز خوشبختی خود را نمی بینیم اما خوشبختی دیگران همیشه در پیش چشم ماست. کسی که سوال می پرسد چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد برای همیشه احمق است . بردن همه چیز نیست ، اما تلاش برای بردن چرا ؟! کسی که از شکست می ترسد به شکست خود اطمینان دارد. برای هر مشکلی حداقل دو راه حل وجود دارد : سکوت و گذر زمان. زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوب زیستن آرمان یک عده معدود. قانون بقای اشتباه : ما اشتباهات جدیدی کشف نمی کنیم ، اشتباهات گذشته را تکرار می کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
ازمسیح تا یهودا
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل برزرگی شد او باید نیکی را به شکل مسیح و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به مسیح خیانت کند ترسیم می کرد روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیحا را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت.او را به کارگاهش دعوت کرد و طرح اولیه تصویرمسیح را از چهره او برداشت کرد ولی نماد مناسبی برای یهودا نمی یافت سه سال بعد تحت فشار کاردینال مسئول کلیسا برای اتمام تابلو شام آخر قرار گرفت ولی هنوز نتوانسته بود مدل مناسبی را برای یهودا پیدا کند در حال گشت زدن بود که جوان ژنده پوشی را در جوی آب نزدیک کلیسا یافت به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند داوینچی درحال برداشت نقش بی تقوایی گناه وپلیدی در چهره جوان بود در حالی که جوان مست و بی اختیار توسط دستیاران داوینچی سرپا نگه داشته شده بود کار داوینچی رو به اتمام بود که جوان به هوش آمد وبا دیدن تابلوی مسیحا متعجب گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام وقتی سه سال پیش در یک مراسم همسرایی، برای الگوی تصویر کامل مسیح در سال تابلوی شام آخر انتخاب شدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
گفتگوی کوه و سنجاب
کوه به سنجاب گفت :« تو یک کوچولوی مغرورهستی » سنجاب پاسخ داد :« تردیدی نیست که تو خیلی بزرگی ، همه چیز باید گرد هم آیند تا این فضا را بسازند اما فکر نمی کنم که مقام و موقعیت من مایه شرمندگی ام باشد البته من به بزرگی تو نیستم اما تو هم به کوچکی من نیستی و حتی نصف چابکی و سرزندگی مرا نداری انکار نمی کنم که تو می توانی یک ردپای زیبای سنجاب بسازی اما بدان که استعدادها متفاوت است ، همه چیز خوب و کامل و تمام عیار آفریده شده و آنچه هست واجب و ضروری است. اگر من نمی توانم جنگل ها را بر روی پشت خود حمل کنم تو هم نمی توانی یک فندوق را بشکنی.» امرسون شاعر ، مقاله نویس و فیلسوف آمریکایی اعتقاد داشت که طبیعت مظهر روح است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
دعوت امام محمد غزالی از برادرش برای نماز امام محمد غزالي قبل از آنكه وارد سير و سلوك عارفان شود ؛ به برادرش احمد غزالي كه از عارفان زمان بود ؛ از اهميت نماز جماعت گفت و پرسيد كه چرا شما به مسجد نميائي و پشت سر من نماز نميخواني ؟ احمد غزالي گفت : اگر امام نماز را صحيح بخواند چرا نيايم ؟ امام محمد غزالي گفت مردم از راههاي دور مي آيند تا پشت سر من نماز بخوانند و به فيض نايل شوند و حال تو اينگونه ميگوئي ؟ احمد غزالي آنروز با يارانش در مسجد حاضر شدند و پشت سر برادر نماز خواندند و پس از اتمام نماز ؛ احمد غزالي در گوشه اي از مسجد با ارادتمندان خود نماز را تجديد نمودند ؛ ياران امام محمد غزالي حيرت زده سوال فرمودند كه چرا نماز را تجديد نموديد ؟ احمد غزالي پاسخ داد: ما بنا به شرط عمل كرديم و تا انجا كه امام در فكر آب دادن به اسبها نيفتاده بودند ؛ نمازشان درست بود و پس از ان ديگر صحيح نبود و اينگونه تجديد كرديم . اين مطلب را به امام محمد غزالي گفتند و در حيرت فرو رفت و گفت : |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/14ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/13ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
به من بگو خدا چه جوريه مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
عصبانیت آری یا نه ؟!
تازگىها احساس مىکنم که خيلى زودرنج و بدخلق شدهام. با کوچکترين رفتارى از طرف ديگران عصبانى مىشوم. خودم نيز مىدانم رفتارم اشتباه است و به همين دليل چند ساعت بعد احساس بدى دارم. شما هنگام عصبانيت چگونه خود را آرام مىکنيد ؟؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
نگرش خود را تغییر دهید استفان کاوی ( از سرشناسترین چهره های علم موفقیت ) احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید . او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد . " استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ." " حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
رسیدن به کمال ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
چقدر برای همنوعانمان ارزش قائلیم
داستان یک ایرانی است که درشرکتی سوئدی استخدام می شود شاید چند ثانیه وقت ببرد ولی به خواندنش می ارزد ... . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/06ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
تست روانشناسی
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/06ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
سنجش عملکرد پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرین را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه". |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/05ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
لیلی نام تمام دختران زمین است
خدا گفت: زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟ لیلی گفت: من لیلی گفت: کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/04ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
هفت بار که روح خویش را تحقیر کردم : بار دوم ، آن هنگام که دیدم که برای جلب ترحم ، لنگ لنگان راه می رود. بار سوم ، آن هنگام که سخت و دشوار ، مخیر شد و سهل را برگزید. بار چهارم ، آن هنگام که گناهی مرتکب شد برای تسکین خویش گفت : دیگران نیز مرتکب گناه می شود. بار پنجم ، آن چه را که در پیش آمده بود ، حمل برناتوانی خویش کرد ، اما صبر بر آن پیشآمد ، را به توانایی خویش نسبت داد. بار ششم ، آن هنگام که چهره ای زشت راتحقیر کرد ، حال آنکه به تحقیق نقابی از نقابهای خودش بود. هفتمین بار ، زبان به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضیلتی انگاشت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/03ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/02ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
زن نظافتچى من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: ?نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟? |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/01ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به بازدید کنندگان عزیز:
به وبلاگ "همیشه در اوج" خوش آمدید. امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید واقع بشه به امید موفقیت روزافزون |
|
RSS
|